|
سوز دل
|
بزن که سوز دل من به ساز میگوئی ز ساز دل چه شنیدی که باز میگوئی مگر چو باد وزیدی به زلف یار که باز به گوش دل سخنی دلنواز میگوئی مگر حکایت پروانه میکنی با شمع که شرح قصه به سوز و گداز میگوئی به یاد تیشه فرهاد و موکب شیرین گهی ز شور و گه از شاهناز میگوئی کنون که راز دل ما ز پرده بیرون شد بزن که در دل این پرده راز میگوئی به پای چشمه طبع من این بلند سرود به سرفرازی آن سروناز میگوئی به سر رسید شب و داستان به سر نرسید مگر فسانه زلف دراز میگوئی بسوی عرش الهی گشوده ام پر و بال بزن که قصه راز و نیاز میگوئی نوای ساز تو خواند ترانه توحید حقیقتی به زبان مجاز میگوئی ترانه غزل شهریار و ساز صباست بزن که سوز دل من به ساز میگوئی شاعر: شهریار [ دوشنبه 1 اسفند1390 ] [ ] [ بهارلو هوره ]
[ ]
چرا نه در پی عزم دیار خود باشم چرا نه خاک سر کوی یار خود باشم غم غریبی و غربت چو بر نمیتابم به شهر خود روم و شهریار خود باشم ز محرمان سراپرده وصال شوم ز بندگان خداوندگار خود باشم چو کار عمر نه پیداست باری آن اولی که روز واقعه پیش نگار خود باشم ز دست بخت گران خواب و کار بیسامان گرم بود گلهای رازدار خود باشم همیشه پیشه من عاشقی و رندی بود دگر بکوشم و مشغول کار خود باشم بود که لطف ازل رهنمون شود حافظ وگرنه تا به ابد شرمسار خود باشم شاعر: حافظ [ جمعه 22 اردیبهشت1391 ] [ ] [ بهارلو هوره ]
[ ]
ساقیا کمتر می امشب از کرم دادی مرا تا سحر پیمانه پر کردی و کم دادی مرا تا شراب آلوده لعلت گفت حرفی از کباب رخصتی بر صید مرغان حرم دادی مرا شام اگر قوت روانم دادی از خون جگر صبح یاقوت روان از جام جم دادی مرا دوش گفتی ماجرای وصل و هجرانت به من هم امید لطف و هم بیم ستم دادی مرا در محبت یک نفس آسایشم حاصل نشد کز پس هر عافیت چندین الم دادی مرا من که در عهدت سر مویی نورزیدم خلاف مو به مو، ناحق به گیسویت قسم دادی مرا من نمیدانم که در چشم خمارینت چه بود کز همه ترکان آهو چشم، رم دادی مرا تا خط سبز تو سر زد فارغ از ریحان شدم خط آزادی ازین مشکین رقم دادی مرا تا نهادم گام در کویت روا شد کام من منتهای کام در اول قدم دادی مرا تا فکندی حلقههای زلف را در پیچ و خم بر سر هر حلقهای صد پیچ و خم دادی مرا گاهیم در کعبه آوردی و گاهی در کنشت گه مسلمان و گهی کافر قلم دادی مرا چون میسر نیست دیدار تو دیدن جز به خواب پس چرا بیداری از خواب عدم دادی مرا تا لبان من شدی در مدح سلطان عجم شهرتی هم در عرب هم در عجم دادی مرا ناصرالدین شه، فروغی آن که گفتش آفتاب روشنیها از رخت هر صبحدم دادی مرا شاعر: فروغی [ سه شنبه 19 اردیبهشت1391 ] [ ] [ بهارلو هوره ]
[ ]
ای یوسف خوش نام ما خوش میروی بر بام ما
ای درشکسته جام ما ای بردریده دام ما ای نور ما ای سور ما ای دولت منصور ما جوشی بنه در شور ما تا می شود انگور ما ای دلبر و مقصود ما ای قبله و معبود ما آتش زدی در عود ما نظاره کن در دود ما ای یار ما عیار ما دام دل خمار ما پا وامکش از کار ما بستان گرو دستار ما در گل بمانده پای دل جان میدهم چه جای دل وز آتش سودای دل ای وای دل ای وای ما شاعر: مولانا [ دوشنبه 18 اردیبهشت1391 ] [ ] [ بهارلو هوره ]
[ ]
چند عمرم در شب هجران به ماتم بگذرد مرگ پیش من به از عمری که در غم بگذرد بی تو از عمرم دمی باقیست آه ار بعد ازین بر من از ایام هجران تو یکدم بگذرد هیچ دانی چیست مقصود از حیات آدمی یکدمی کزعمر با یاران همدم بگذرد گر بگفت دوست خواهد از حریفان عالمی مرد آن بادش که میگفت از دو عالم بگذرد خیل سلطان خیالت کز قیاس آمد برون بگذرد در دل دمی صد بار اگر کم بگذرد ای که باز از کین ما دامن فراهم چیدهای دست ما و دامن مهر تو کین هم بگذرد محتشم بیمار و جانش بر لب از هجران توست کاش بر وی بگذری زان پیش کز هم بگذرد شاعر: محتشم [ یکشنبه 17 اردیبهشت1391 ] [ ] [ بهارلو هوره ]
[ ]
گر از این منزل ویران به سوی خانه روم دگر آن جا که روم عاقل و فرزانه روم زین سفر گر به سلامت به وطن بازرسم نذر کردم که هم از راه به میخانه روم تا بگویم که چه کشفم شد از این سیر و سلوک به در صومعه با بربط و پیمانه روم آشنایان ره عشق گرم خون بخورند ناکسم گر به شکایت سوی بیگانه روم بعد از این دست من و زلف چو زنجیر نگار چند و چند از پی کام دل دیوانه روم گر ببینم خم ابروی چو محرابش باز سجده شکر کنم و از پی شکرانه روم خرم آن دم که چو حافظ به تولای وزیر سرخوش از میکده با دوست به کاشانه روم شاعر: حافظ [ شنبه 16 اردیبهشت1391 ] [ ] [ بهارلو هوره ]
[ ]
روزها فکر من این است و همه شب سخنم
که چرا غافل از احوال دل خویشتنم از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود به کجا میروم آخر ننمایی وطنم مانده ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا یا چه بوده است مراد وی از این ساختنم آنچه از عالم عِلوی است من آن می گویم رخت خود باز بر آنم که همانجا فکنم مرغ باغ ملکوتم نِیم از عالم خاک چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم کیست آن گوش که او می شنود آوازم یا کدام است سخن می کند اندر دهنم کیست در دیده که از دیده برون می نگرد یا چه جان است نگویی که منش پیرهنم تا به تحقیق مرا منزل و ره ننمایی یک دم آرام نگیرم نفسی دم نزنم می وصلم بچشان تا در زندان ابد به یکی عربده مستانه به هم درشکنم من به خود نامدم اینجا که به خود باز روم آنکه آورد مرا باز برد تا وطنم تو مپندار که من شعر به خود می گویم تا که هشیارم و بیدار یکی دم نزنم شاعر: مولانا [ جمعه 15 اردیبهشت1391 ] [ ] [ بهارلو هوره ]
[ ]
اشکم ولی به پای عزیزان چکیدهام خارم ولی به سایهٔ گل آرمیدهام با یاد رنگ و بوی تو ای نو بهار عشق همچون بنفشه سر به گریبان کشیدهام چون خاک در هوای تو از پا فتادهام چون اشک در قفای تو با سر دویدهام من جلوهٔ شباب ندیدم به عمر خویش از دیگران حدیث جوانی شنیدهام از جام عافیت می نابی نخوردهام وز شاخ آرزو گل عیشی نچیدهام موی سپید را فلکم رایگان نداد این رشته را به نقد جوانی خریدهام ای سرو پای بسته به آزادگی مناز آزاده من که از همه عالم بریدهام گر میگریزم از نظر مردمان رهی عیبم مکن که آهوی مردمندیدهام شاعر: رهی معیری [ پنجشنبه 14 اردیبهشت1391 ] [ ] [ بهارلو هوره ]
[ ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |